اجتماعیسیاسی

یک شب اغتشاشات چقدر گران تمام شد؟

نوجوان ۱۶ ساله‌ای سطل‌آشغال را کشیده بود کنار و می‌خواست آتش بزند. تا من را پشت فرمان دید گفت: «خانم بپیچ تو فرعی. بری جلوتر شیشه‌های ماشینو با سنگ میارن پایین‌.» این یک روایت واقعی از پنج‌شنبه تهران در آتش اغتشاش است.

گروه زندگی: «با پدر و پسرم رفته بودیم فرهنگسرای پایداری، اکران فیلم احمد. شنیده بودم فراخوان داده‌اند ولی راستش ته دلم گفتم چهارتا شعار می‌دهند و به ما که کاری ندارند». راوی این روایت مادری است که با پسر کلاس پنجمی و پدرش پشت فرمان پرایدش نشسته، بی‌خبر از سناریوی وحشیانه‌ای که دشمن برای فتنه چیده بود.

می‌ترسیدم چادرم را بکشند

«صدای شعار و تظاهرات که بالا گرفت، درهای فرهنگسرا را بستند که خطری متوجه خانواده‌ها نباشد. یک ربع به ۹ که درها باز شد، بسم‌الله گفتم و پشت فرمان نشستم، اولش همه چیز خوب بود. اما کم‌کم دیدم دوطرفه چهارراه بسته شده و بوی دود همه‌جا را گرفته». «نوجوان ۱۶ ساله‌ای سطل‌آشغال را کشیده بود کنار و می‌خواست آتش بزند. تا من را پشت فرمان دید گفت: خانم بپیچ تو فرعی. بری جلوتر شیشه‌های ماشینو با سنگ میارن پایین‌. نمی‌خواستم به حرفش گوش کنم اما توی خیابان اصلی فقط دود و ناامنی و سروصدا بود. قلبم خیلی تند می‌زد. دست‌هایم عرق کرده بود. می‌دیدم که ون می‌آید و دختر و پسرهای کلاه داری که ماسک زده بودند پیاده می‌کند. یک فضای وحشتی ساخته بودند که حتی جرئت نداشتم دور و برم را نگاه کنم. هر آن منتظر بودم یک نفر با چماقش بکوبد روی شیشه جلویی ماشین و منِ چادری را اذیت کند.»

ورود ممنوع را پیچیدم که زنده بمانم

«هر چند قدم یک چیزی آتش زده بودند و حتی کوچه‌های فرعی را با آتش‌زدن سطل یا ماشین خودشان بسته بودند، مسیر همیشگی خیلی طول کشید. نفسم به شماره افتاده بود. ‌ دستم خیس عرق بود. به بابا و پسرم که نگاه کردم رنگشان پریده بود. سر یک ورودممنوع ، زنی اشاره کرد بیابرو خانم. چاره‌ای نداشتم، باید حرفش را گوش می‌دادم تا بلایی سرمان نیامده. آن‌قدر از توی کوچه‌ها رفتم که دوباره از خیابان اصلی و توی جمعیت سردر آوردم. فکرش را بکنید فقط یک ماشین که یک زن چادری پشت فرمانش بود، داشت خلاف جهت می‌رفت. راهنما زده بودم که بفهمند می‌خواهم بپیچم و کاری به کارشان ندارم. کار خدا بود که انگار ما نامرئی شده بودیم».

بچه محل امام رضاییم…

«وقتی از آن مسیر وحشتناک به خانه رسیدیم، تازه اول ماجرا بود. ما اهل مشهدیم، از قضا همان شب پدرم بلیط داشت به مقصد خراسان. اینترنت هم قطع بود و نمی‌شد پس بدهیم. بابا می‌گفت همه راه را پیاده می‌روم تا برسم به‌قطار. من که کاری به کارشان ندارم. راضی نمی‌شد من دوباره برگردم به خیابان اما دل من هم راضی نبود بابای سن و سال دارم آن وقت شب تنها برود. سوییچ را برداشتم تا یک جایی باهم برویم. دوباره پشت فرمان نشستم بابا را برسانم تا یک‌جایی پسر بزرگم هم رفته بود مسجد و باید می‌رفتم دنبالشان.»

پراید وایسا!!

پسرها نشسته بودند صندلی عقب، بابا هم جلو، باز وسط جمعیت بودیم و سروصدا و دود ته دلم را خالی می‌کرد. یکهو انگار متوجه ما شدند. یکی‌شان داد زد پراید وایسا… پراید وایسا!نفسم حبس شد. حالا چه بلایی سرما می‌آوردند؟! پسرهای نوجوانی که نشسته بودند صندلی عقب، یکهو جرئت گرفتند و قبل از اینکه یکی از همان‌ها به ما برسد، با هیجان گفتند برو برو، گوش به حرف اینا نده. من هم جان گرفتم، پایم را گذاشتم رو گاز و رفتم که امنیت را در خانه‌ام پیدا کنم.

اعتراضی که به خون اغتشاش آلوده شد

«من آن‌قدر ترسیده بودم که سعی می‌کردم نگاهشان نکنم ولی بابا وقتی رفته بود برسد به قطارش، دیده بود شیشه‌های اتوبوس را می‌شکستند که آتش بزنند، همان جا هم چندنفری ریخته بودند سر یک جوان و با هرچه دستشان می‌رسید می‌زدند، وقتی جان به لبش آوردند، بابا می‌گفت یکی‌شان دنبال بنزین می‌گشت جوان مردم را آتش بزند.بابا نمانده بود ببیند ولی می‌شنید که چند نفر، سعی داشتند منصرفش کنند یکی گفته بود: اگه داداش خودت بود چی؟!شاید این چند نفر هنوز وجدان داشتند و دستشان به خون ریختن نمی‌رفت. شاید هم این‌ها مردمی بودند که برای اعتراض آمده بودند و با اغتشاش مواجه شده بودند. دست آخر بابا با یک موتوری حرف زد که برساندش راه آهن. بابا گفته بود من اهل این کارها نیستم. فقط می‌خواهم بروم پیش امام رضا، مرا می‌بری؟!

گران تمام شد…

همه این چهل و هفت سال با عزت و امنیت در این جغرافیا زندگی کردیم. اما همین یک شب ناامنی، در روایت این مادر پر از دلهره است. پر از حس ترس و آشوب… مادری که می‌توانست از اکران فیلم مورد علاقه‌اش با آرامش برگردد و بابایش را تا خود واگن قطار بدرقه کند، حالا هنوز اضطراب آن شب در جانش مانده است. سخت‌تر از این پسر کلاس پنجمی است که خشونت آن شب را یادش نمی‌رود و هنوز به روال زندگی برنگشته است.یک شب اغتشاش، در این جغرافیا خیلی گران تمام شد…گران اندازه از دست دادنگران اندازه داغ دیدن…اما «امنیت» در سایه هوشیاری مردم و حافظان امنیت ملی، هنوز در این مرز و بوم جاری است و جاری می‌ماند.
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا